حال و روز بهاری ما
تو این چند روز گذشته من و رادوین به خودمون خوش گذروندیم . کلی تفریح کردیم و باهم پارک رفتیم . تو دنیای تخیل با هم دیگه پرواز کردیم و رفتیم تو اسمونها .

- رادوینم خیلی بزرگ شده خیلی فهمیده هست . عاشق صحبت کردنشم . همه چیز رو میگه با اون زبون شیرینش کلی صبحها برام حرف میزنه و رو زانوهام میشینم تا هم قدش بشم و تو چشماش زول میزنم . نمیدونم بگم چه حسی پیدا میکنم فقط میرم تو اسمونها . ومحکم بغلش میکنم و میبوسمش

- عاشق هندونه هست و به هندونه میگه دون دون. .
- هر روز صبح باید موز بخوره بهش میگم رادوین موز میخوری میگه نه بوووو(بگو) نا نانا یعنی بنانا . انگلیسیش رو میگه

- به سیب هم میگه اپ (اپل)
- همچنان کلاس زبانش رو دوست داره و خیلی علاقه نشون میده همین مربی اش مهسا جون میاد خونه دستشو میگیره و میبره تو اتاقش و تند تند میگه car cat ...........
- قشنگ ماشین مادر شوهری رو میشناسه تو خیابون مدل ماشین مادرشوهری رو ببینه میگه مانی مانی فکر میکنه که ماشین مادرشوهرم هست.
- خودش به تنهایی تا طبقه سوم رو میاد بدون اینکه من کمکش کنم.
- دیرروز صبح با مادرشوهری رفتیم شهرداری منطقه 2 چهارراه عمران دکتر مجتبی امیری مجد حضور داشتن و برامون از تربیت کودک صحبت میکردن خیلی عالی بود و تونستم چند تا راهنمایی بگیرم .
-
- پی نوشت این دوره : دارم سعی میکنم تو صحبت کردن با رادوین از جملات مثبت بیشتر استفاده کنم٬ حتی برای منظور منفی .
مرتب بهش یادآور میشم که به جای دوست ندارم بگو در حال حاضر میل به غذایی دیگه ای دارم .
و یا الان خسته هستم بگو دوست دارم الان استراحت کنم .
البته میدونم وقت میبره .

رادوین وقتی که داره برای مامانش ادا شکلک در میاره

سالن کلاس روانشناسی با حضور دکتر مجتبی امیری مجد

با متین جون و ملینا جون رفتیم فودکورت نارون

غذای لبنای خیلی بهمون چسبید .

اراد جیگر عمه اش . خیلی ناز داره

این عکس مال همین الان هست با باباحسن و مانی جون و خاله نگین تو این بارون بهاری رفته بودیم بیرون همین که اومدم خونه دیدم پسرم عشقم نفسم رفت خودش دراز کشید خوابید باورم نمیشد که اینقدر راحت بره خودش بخوابه . اون لحظه بغضم گرفته بود . عاشقتم پسرم واقعا داری بزرگ میشی. 
در این روزها
اصلا يادم نمياد
گذشته در ذهن من مصدری داشته
اصلا یادم نمی آید کی بافته شدم
فقط ميدونم خدای بافنده ام ٬خدای روز و شبم
رادوین نازم رو همچون گره به تار و پودم رست ...
از دار قالی زندگی من رو بالا برد
بافته شدم
و شدم يك پارچه به نام انسان .
گويا بدون رادوین مهربونم نخ نمائي بيش نبودم .
ممنون شاهزاده ي سوار کار قصه های شبانه ام
ممنون كه به من جون دادي ...
ممنون
مادرت رومینا


حال و روز بهاری ما
